فرهنگ پوسيده ی آبروداری

يك زمان ديسك كمر داشتم، وضع مالی ام خوب نبود و با اتوبوس به تهران می رفتم. چون دانشجوي تهران بودم.
يک شب در اتوبوس حدود ساعت دو يا سه نيمه شب بود كه درد كمرم از حد گذشت، هركار كردم، هر چه اين دست و اون دست كردم، مسكن خوردم، فايده نداشت. تنها آرزوم اين بود كه بتونم دراز بكشم تا كمرم آروم بشه. اون شب تمام مسافرای اتوبوس شيراز-تهران مرد بودند، فقط من و يه خانم ديگه پيش هم بوديم و صندلي خالی هم نبود.
اول فكر كردم كف راهرو اتوبوس دراز بكشم! ذهنم گفت زشته! دوباره وسوسه شدم كف اتوبوس دراز بكشم، دوياره گفتم جلوی اين همه مرد زشته! اما اونقدر وضع درد كمرم سخت شد كه گفتم: 

" به دَرَك!  مي خوام آبرو نباشه! حالا آبروداری مشكل منو حل مي كنه؟ "
با اين فكر به خودم گفتم: " سلامتي از آبرو مهم تره"
و با اين هنجار شكنی ناگهانی رفتم كف اتوبوس دراز كشيدم! تا صبح كف اتوبوس بودم و اصلا  اهميتي به حرف مردم ندادم. وقتی اتوبوس واسه نماز صبح نگه داشت، انگار اصلاً از درد ديشب خبري نبود!
بعدها كه تخصص " ام. آی. اس" رو مي خوندم به چيز عجيبی رسيدم: 

آنچه باعث تسكين درد كمرم شده بود، نه اثر مسكن بود و نه اثر دراز كشيدن، بلكه در اثر تخليه ی يك باره ی مسيرهای عصب نخاع، از اطلاعات فاسدی بود كه به نام " آبرو " كدگذاری شده بود و اين اطلاعات فاسد تمام مسير انتقال پيام در فاصله مهره های سوم تا ششم كمرم را درگير كرده بود.
حالا می بينم تعداد زيادی از مردم خصوصاً زنان خيلی از اطلاعات فاسد را نگه داشته اند و از ترس آبرو حتی به مشاور هم نمي گويند!  خدا می داند چه دردهايی در بدنشان به خاطر وجود اطلاعات فاسد، زندگيشان را تباه كرده است.
بياييد آنقدر عبارت " سلامتي از آبرو مهم تر است " را تكرار كنيم كه با يك هنجارشكنی جمعی، فرهنگ پوسيده ی آبروداری را بازسازی كنيم.

#دكترفاطمه محمدی