درک دیگران

 درک دیگران

ماهی ما هی می خواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز می کرد آب می رفت تو دهنش، و نمی تونست بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. این قدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!
این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمی فهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا می کنیم..

خسرو شکیبایی

معنای زندگی

معنای زندگی
فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش سخنرانی خود را به پايان رساند :
 آیا كسی پرسشى دارد؟
یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس، معنی زندگی چیست؟
بعضی از دانش‌جویان خندیدند!
اما پاپادروس، دانش‌جویان خود را به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینۀ گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت:
موقعی كه بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی می‌كردیم ، روزی در كنار جاده چند تکه آینۀ شکسته، از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم. بزرگ ترین تکۀ آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ، گِردش كردم.
همین آینه‌ای كه حالا در دست من است و ملاحظه می‌كنید. سپس به‌عنوان یک اسباب‌بازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندن نور خورشید به هر سوراخ و سنبه و درز و شکاف كمد و صندوقخانه و تاریک ترین جاهایی كه نور خورشید به آن ها نمی‌رسید. از این كه با كمک این آینه می‌توانستم ظلمانی‌ترین نقاط در اجسام و مکان‌های مختلف را نورانی كنم به‌قدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است.
*در واقع، بازتاباندن نور به تاریک ترین نقاط اطرافم، بازی روزانۀ من شده بود. آینه را نگه داشتم و در دوران بعدیِ زندگی نیز هر وقت كه بیکار می‌شدم آن را از جیبم در می‌آوردم و به بازی همیشگی خود ادامه می‌دادم.
بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود، بلکه استعاره‌ای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم در زندگی خود انجام دهم.
بعدها دریافتم كه من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است و تنها در صورتی تاریک ترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم.
من تکه‌ای از آینه‌ای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن آگاهى چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه كه هستم، می‌توانم نور را به تاریک ترین نقاط عالم، به سیاه ترین نقاط ذهن انسان ها منعکس كنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسان ها گردم. شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند. به‌طور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم. این معنی زندگی من است.
دکتر پس از پایان درس، آینه را به دقت دوباره در دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن می‌تابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دست هایم كه روی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند و گفت :
به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم.
به جایی که امید نیست، امید ببریم.
به جایی که دروغ هست، راستی ببریم.
به جایی که ظلم هست، عدالت ببریم.
به جایی که کدورت هست، مهر ببریم .
به جایی که جنگ هست، صلح ببریم .
و ....
این معنای زندگی است!

چگونه یونسکو متولد شد؟

چگونه یونسکو متولد شد؟


☑️وقتی جنگ جهانی دوم پایان یافت، از تمام دنیا هیئت‌هایی به آمریکا رفتند تا برنامه ای بریزند که پس از جنگ چه باید کرد که جنگ جهانی سومی روی ندهد.
یک هیئت نیز از ایران رفت که شامل دکتر غنی، انتظام، قاسم‌زاده، تیمسار جهانبانی ... و البته دکتر سیاسی هم بود.

در سانفرانسیسکو هیئت ایرانی گل کرد! زیرا در جلسات، سایرین هرکدام پیشنهاد می کردند که مثلاً تمام دنیا را باید خلع سلاح کرد تا جنگ نشود!

یکی گفت که همه مردم را باید سیر کرد تا جنگ نشود! 

یکی گفت که تمام ثروت ها را باید تقسیم کرد تا دنیا متعادل شود! 

جمعی می گفتند  که باید مرزها را برداشت تا جنگ های توسعه طلبانه پیش نیاید. 

ناگفته پیداست که هیچ کدام پیشنهادها عملی نبود و از جلسات خصوصی تجاوز نمی کرد و به جلسه عمومی نمی رسید.
 تا این که یک روز دکتر سیاسی که به زبان انگلیسی و فرانسه مسلط بود، رفت پشت تریبون و نگاهی عالمانه و مصداق عاقل اندر سفیه به حضار انداخت و گفت:

خیر آقایان! جنگ نه مربوط به شکم است و نه ثروت و نه مرز!! جنگ و دعوا تنها نتیجه جهل است!
مردم با فرهنگ های یکدیگر آشنایی ندارند و چون فرهنگ همدیگر را نمی شناسند، به همدیگر احترام نمی گذارند! و این توهین ها نتیجه ای جز جنگ ندارد. پس باید کاری کرد که سطح دانش مردم و شناخت آن ها از فرهنگ همسایگان و بیگانگان بالا برود. در این صورت احتمال دارد که از میزان جنگ ها کاسته شود......
هنوز سخنش اتمام نیافته بود که ناگهان حضار بپا خاستند و صدای کف زدن های ممتد آن ها نشان از تایید گفته های دکتر سیاسی بود. که تنها راز بقای سرزمین کهن ایران و همزیستی مسالمت آمیز مردمش را به زبان آورده بود.
 
بنابراین کمسیونی تشکیل شد که اساس آن بر شناختِ فرهنگ ها و بالابردن تعلیم و تربیت عمومی باشد، و این همان چیزی است که عنوان یونسکو به خود گرفت و بعدها یکی از سازمان های بزرگ وابسته به سازمان ملل متحد به شمار رفت و مرکز آن پاریس شد. دکتر سیاسی نیز به همین دلیل تا پایان عمر همیشه از اعضای برجسته این سازمان بود و در تمامی جلسات اصلی آن شرکت داشته و در ایران نیز سال ها ریاست آن را داشت، یا با مرحوم علی اصغر حکمت مشترکاً آن را اداره می کرد.

👈و چه افتخاری از این بالاتر که ما ایرانیان با هر زبان و هر نژاد، به پشتوانه تاریخ و فرهنگ والا و کهن و مشترکمان، هیچ گاه و هیچ گونه جنگ قومی در ایران زمین نداشته ایم و قطعاً نخواهیم داشت.

دوست همسرتان باشید!

دوست همسرتان باشید!

 

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، این را بخوانید!

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

ادامه نوشته

پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد


پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد

اوایل خرداد «فرزاد»- 9 ساله- با همراهی مددکار سازمان بهزیستی تهران به مجتمع قضایی ونک رفته بود تا مادرش را بعد از 7 سال ببیند.

مادر فرزاد:

▪️فقط 16 سال داشتم که به زور شوهرم دادند. یک بار که به سفر زیارتی مشهد رفته بودیم، احمد مرا با خانواده‌ام دید و همان جا خواستگاری کرد. 

شوهرم اوایل خیلی هوایم را داشت، اما دو سال نشده توسط دوستانش معتاد شد. احمد هر روز کتکم می‌زد. تا این که با کمک ریش سفیدهای فامیل‌شان توانستم طلاق بگیرم. اما بچه دو ساله‌ام را گرفتند و خودم را از خانه بیرون کردند. در مشهد کسی را نداشتم. به همین خاطر ناچار شدم به شهر خودمان برگردم و یک سال نشده دوباره شوهر کردم تا سربار خانواده‌ام نباشم. حالا دو تا بچه از شوهر دومم دارم. خدا را شکر مرد خوبی است و تا شنید که بچه‌ام را به بهزیستی سپرده‌اند، گفت برویم بچه را بیاوریم پیش خودمان. خدا خیرش بدهد.

خانم مددکار:

▪️طبق پرونده موجود، پدر فرزاد معتاد بوده و 7 سال پیش بچه را با خودش به تهران آورده، اما در یکی از طرح‌های جمع‌آوری معتادان فرزاد را به بهزیستی تحویل داده‌اند. همکاران ما می‌دانسته‌اند که این بچه خانواده دارد و خوشبختانه با پیگیری زیاد ابتدا خانواده پدری کودک پیدا شد، اما آن ها شرایط مناسب برای نگهداری فرزاد را نداشتند و از همان طریق مادرش را در یکی از شهرستان‌های بخش مرکزی پیدا کردیم که حالا اینجا در حضور شماست.

فرزاد:

▪️«خیلی خوشحالم. چند بار خواب مادرم را دیده بودم. هر بار یک نقاشی می‌کشیدم و به دیوار نمازخانه مدرسه‌مان می‌چسباندم تا خدا آن را ببیند و مادرم را برایم پیدا کند.» قاضی با شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت، نم اشکش را با دستمال خشک کرد و بعد برای فرزاد دست تکان داد وگفت: «ان شاءلله موفق و سلامت باشی».

@iranfnews

مسئولیت

مسئولیت


🍃یادم می آید یک سال پا روی زمین کوبیدم که من بلبل می خواهم!
از من اصرار و از پدرم انکار که: باید خودت بزرگش کنی هااااا...
گفتم: باشد!
گفت : مسئولیت دارد ،باید قبول کنی هاااا...
قبول کردم...
خرید!
🍃از فردای آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار می شدم و قبل از خوردن صبحانه ی خودم ،به بلبلم غذا می دادم...
خسته ام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانه خودم را برایش خرج می کردم و خودم گشنه می ماندم...
درک نمی کردم چرا روزهایی که من خوابم ،می آمد یا نبودم پدرم این کار را انجام نمی داد و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهایم می گذاشت...

🍂یک روز که فراموش کرده بودم برایش غذا بگذارم ، به محض دیدنم سوت می زد و خودش را به قفس می کوبید...طوری که اشکم در آمد، حسابی شرمنده ام کرده بود ...
به پدرم نگاه کردم جوری که انگار او مقصر است ...
اما تنها جوابی که گرفتم این بود که:
🍃"دوست داشتن به همین سادگی ها نیست ..
باید مسئولیت دوست داشتنت را قبول کنی ..
نمی توانی دیگران را بگذاری مراقبش باشند ..
هیچ کس برایش تو نمی شود ... !
یا چیزی را دوست نداشته باش ... یا در مقابلش احساس وظیفه کن!"🍃

🍂این داستان زندگی خیلی از ماست:
دوست داریم ،
در قفس می اندازیم
و بعد
🍂رهایشان می کنیم به امان خدا
یا در بهترین حالت مسئولیتش را گردن بقیه می اندازیم
همین است که بعد از چند وقت پرنده هایمان می میرند
و گلدان هایمان پژمرده می شوند ...🍂
🍃مراقب آدم هایی که دوستشان دارید ، باشید.
یا شروع به دوست داشتنشان نکنید یا مسئولیتشان را تا آخر قبول کنید!
سخت است....
اما بزرگتان می کند...🍃

لزوم توجه به اولویت ها!

 لزوم توجه به اولویت ها!

 

احتمالاً  کتاب «قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید . 

ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست. حیوانات دست به دستِ هم می شوند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون می کنند و خود مدیریت مزرعه را به دست می گیرند. 

اولین کار آن ها پس از پیروزی انقلابشان تنظیم عهد نامه ای است که طبق آن همه ی حیوانات با هم برابرند و هیچ کس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند، اما چیزی نمی گذرد که خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرام آرام عهدنامه را تغییر می دهد و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژه ای وضع می کند 

در این میان، اسبی در این مزرعه زندگی می کند به نام «باکستر» که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همه ی حیوانات است. اسب سمبل ونماد نجابت است.

 حیوانات از او می خواهند کمکشان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند، اما «باکستر» سخت مشغول کار است و به اطرافش توجهی ندارد. شعار او این است: «من کار می کنم!» 

و احساس می کند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار دیگران نداشته باشد. گرچه «باکستر» می توانست از اتفاق وحشتناکی که در«قلعه ی حیوانات» رخ می داد ،جلوگیری کند، چنان سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از «تغییرات» باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت. 

اولویت بندی (Priority setting) از مهم ترین مهارت های زندگی است. 

شما هر چقدر زیبا ویولن بنوازید، در یک قایق در حال غرق شدن، ویولن نواختن در اولویت قرار ندارد. 

شما هرچقدر کشاورز قابلی باشید، در یک مزرعه ی در حال سوختن، سم پاشی و آفت زدایی در اولویت قرار ندارد.

 شما هر چقدر آرایشگر قابلی باشید، اصلاح کردن سر و صورت فردی که دچار حمله ی قلبی شده است و باید بلافاصله به بیمارستان انتقال یابد را عاقلانه نمی دانید. 

«کارل مارکس»، فیلسوف آلمانی، یکی از افسون های جامعه ی سرمایه داری را«تخصصی شدن» می داند. هرکس چنان سرش به کار و تخصص خود گرم است که فراموش می کند کل این جامعه به کدام سو حرکت می کند. باهوش ترین و سخت کوش ترین آدم ها گرفتار الگوی «باکستر» می شوند و مسائل کلان اجتماعی را از یاد می برند.


#پیش_به_سوی_دموکراسی
@democracyy

نوع دوستي و غيرت روباه

  نوع دوستي و غيرت روباه

محمد درویش از فعالان محیط زیست در وبلاگش نوشته است:



نامش اصغر درخشان است، هفت سالی می‌شود که می‌شناسمش. نخستین بار در ارتفاعات بالادست تنگ زندان واقع در شمال منطقه حفاظت شده سبزکوه دیدمش … او یکی از محیط‌بان‌های پاسگاه چهارتاق در جنب ناغان بود؛ محیط‌بانی که افتخار می‌کند به رسالتی که برعهده گرفته است …
چندی پیش دوباره او را دیدم، این بار در کنار زاینده رود و در نزدیکی‌های منطقه حفاظت شده شیدا …
برایم داستانی را تعریف کرد که تکانم داد و اشک از چشمانم جاری ساخت … قرار است یک گروه فیلمساز، ماجرایی را که او دیده است، تبدیل به یک فیلم کند … اما تا آن زمان، فکر می‌کنم کمترین قدردانی از او و از روح بلند آن روباه شیدا، آن است که شما خوبان روزگار و مخاطبان عزیز دل‌نوشته‌هایم را هم از آن آگاه کنم.
خواهشم این است که شما هم پس از خواندن این داستان، آن را با دوستانی که بیشتر دوست‌شان دارید، به اشتراک نهید تا ایرانیان بیشتری بدانند که یک حیوان، یک روباه هم ممکن است چنان در برابر هم‌نوعانش شرمنده و خجالت‌زده و شرمسار شود که نتواند به زندگی برگردد و تمام کند …


اصغر می‌گوید: روزی که مشغول گشت زنی در منطقه حفاظت شده شیدا بوده است، متوجه انباشت مقداری لاشه مرغ می‌شود که احتمالاً از طریق مرغداری‌های محل و پنهانی در آن ناحیه تخلیه شده بودند. وی می‌گوید:

 در همان لحظه که می‌خواستم به سمت لاشه‌ها حرکت کنم، دیدم یک روباه به سرعت به سمت آن ها رفته و می‌کوشد تا لاشه‌ها را استتار کند و سپس از منطقه دور می‌شود …

 اصغر هم بلافاصله خود را به محل استتار رسانده و جای مرغ‌ها را عوض می‌کند …

از او می‌پرسم: چرا این کار را کردی؟ می‌گوید: می‌خواستم ببینم آیا واقعاً آنقدر که می‌گویند: روباه‌ها باهوش هستند، درست است یا خیر؟
خلاصه اصغر گوشه‌ای کمین می‌کند تا روباه دوباره برگردد … منتها این بار با کمال تعجب، در‌می‌یابد که روباه قصه‌ی ما تنها نیست و با خود چند روباه دیگر را هم آورده است. آن ها اما هر چه می‌گردند، لاشه مرغ‌ها را نمی‌یابند … تا سرانجام، همه‌ی روباه‌ها خسته شده و به دور روباه اصلی، حلقه می‌زنند …
اصغر می‌گوید: آنچه که داشتم می‌دیدم، برایم باورکردنی نبود و اگر با چشم خودم نمی‌دیدم، امکان نداشت که قبول کنم … زیرا روباهی که در مرکز حلقه ایستاده بود، نخست به تک تک روباه‌ها نگاه کرد و آن گاه، ناگهان مانند یک لاشه بر زمین افتاد و بی‌حرکت ماند …
اصغر خود را بلافاصله به محل رساند که سبب شد تا دیگر روباه‌ها منطقه را ترک کنند … اما به این نتیجه رسید که حقیقتاً انگار روباه مرده است! او حتا به سرعت دام پزشک منطقه، آقای دکتر تراکنه را هم خبر کرد؛ اما او نیز نتوانست کاری بکند … زیرا واقعاً روباه مرده بود … حیرت‌انگیزتر آن که پس از معاینه و کالبدشکافی لاشه حیوان، معلوم شد که روباه قصه ما در اثر ایست قلبی، جانش را از دست داده است!
آری … روباه‌ها هم ممکن است چنان در پیشگاه رفقای خود، احساس شرمساری و خجالت کنند که توان از دست داده و سکته کنند.
روباه شیدا، بی شک روباه بامرامی بود که دلش نمی‌خواست به تنهایی آن همه غذا را بخورد و برای همین رفقایش را خبر کرد … و بی‌شک، من اگر جای اصغر بودم، آن آزار را روا نمی‌داشتم و می‌گذاشتم تا آن ها از آن غذا بی هیچ ترسی نوش جان کنند … اما عملکرد اصغر سبب شد تا دریچه‌ای دیگر به سوی جهان حیوانات گشوده شود و ما دریابیم که چه قوانین و سلوکی در بین آن ها جاری است …
روباه‌ها، انگار جوانمردی و رفاقت و مرام و شرمندگی را خوب می‌فهمند؛ باید به آن ها احترام نهاد و این جوانمردانه نیست تا عده‌‌ای سنگدل به نام شکارچی، این حیوانات محترم را نامحترمانه آزار رسانند و یا حتا هدف گلوله مرگبار خود قرار دهند.
دوستان من:
ماجرای این روباه بامرام و شیدا را تا می‌توانید انتشار دهید، شاید سبب شود که یک شکارچی برای همیشه تفنگش را به دیوار منزلش آویزان کند.
و بالاتر از آن انسان ها یاد بگیرند با به دست آوردن هر روزی ای به فکر هم نوعان خود هم باشند.

شاید اشتباه کرده باشی

فرستنده: satuna434@yahoo.com


 

در سال ۱۹۸۴ در شهر برلینگتون واقع در ایالت کارولینای شمالی، برای جنیفر تامپسون، دانشجوی ۲۲ ساله، حادثه شومی اتفاق افتاد که پیامدهای آن منجر به شکل‌گیری یکی از بزرگ ترین چالش های قضایی در دادگاه های امریکا گردید.

در شب حادثه، جنیفر در آپارتمان خودش خوابیده بود. جوانی سیاه پوست، چراغ ورودی خانه وی را شکست، سیم اصلی تلفن را قطع کرد و وارد اتاق او شد. لبه چاقو را زیر گلویش گذاشت و تهدیدش کرد که اگر کوچک ترین صدایی کند، او را خواهد کشت. جنیفر می‌گوید: «به او گفتم کارت اعتباری، کیف پول، و ماشین من را بردار و برو، ولی او گفت پول مرا نمی‌خواهد… و آن موقع بود که فهمیدم چه اتفاقی قرار است بیفتد…»
بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

طلبه جوان و دختر فراری

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. 
  لحظاتی بعد دختر پرسید: شام چه داری ؟ 
  طلبه آنچه را که حاضر کرده بود، آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا از قصر شاه خارج شده بود، در گوشه‌ای از اتاق خوابید.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد، ماموران،شاهزاده خانم را همراه با طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید: چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم، مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟  بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید: چطور توانستی در برابر نفست مقاومت كنی؟ محمد باقر ده انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : 
  چون او به خواب رفت، نفس اماره مرا وسوسه می كرد. هر بار که نفسم وسوسه می کرد، یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره ازسر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهم ترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره كرد.

منبع : dastanak.com

روش جلوگیری از کتک خوردن توسط شوهر !! (طنز)

روش جلوگیری از کتک خوردن توسط شوهر !! 
 
[تصویر: angry.jpg]

زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ مشاور دکتر روانشناس میره.

دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟

خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.

دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن و این کار رو ادامه بده.

دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.

دکتر گفت: می بینی اگه جلوی زبونت رو بگیری، خیلی چیزا حل میشن!!

اجازه هست بنگرم؟!

اجازه هست بنگرم؟!

در وبلاگ ارزشمند پسرک چوپان این متن هست که خیلی جالب است  در ضمن برخی معتقدند این داستان واقعی است و جوان اول قصه علامه جعفری بوده است.
این هم داستان:

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت :

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ...  می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون این که از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد:

خیلی عذر می خوام. فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می کنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد ... همان طور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

آينده نگري

 آینده نگری

در یک روز سرد و مرطوب زمستاني، حلزونی از درخت گیلاسی بالا می رفت. پرندگانی که روی درخت مجاور نشسته بودند، او را به استهزا گرفتند. یکی از آن ها با صدای بلند گفت: 

  ای حیوان زبان بسته کجا می روی؟ دیگری فریاد زد: چرا از آن درخت بالا می روی؟ و بعد همهمه ای شد و هر یک از پرندگان شروع کردند به مسخره کردن حلزون! و همه به اتفاق نظر گفتند: مطمئن باش که آن بالا خبری از گیلاس نیست. 

 حلزون با آرامش پاسخ داد: زمانی که من به بالای درخت برسم، چندتایی گیلاس پیدا خواهد شد.

چینی ها ضرب المثل جالبی دارند که می گوید: 

  فقیر از لقمه ای به لقمه ای دیگر فکر می کند، و کارگر از روزی به روز دیگر، کارمند از سالی به سال دیگر می اندیشد و فرمانروا به ۱۰ سال بعد، ولی امپراتور به یک قرن آینده می اندیشد!

من که می دانم ...

من که می دانم ...

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف كرد و آسیب دید. عابرانی كه رد می ‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: 

  “باید ازشما عكسبرداری بشود تا جایی از بدنت آسیب و شكستگی ندیده باشد.

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عكسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پاسخ داد : 

  زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می ‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی ‌خواهم دیر شود.

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد. حتی مرا هم نمی‌شناسد.

پرستار با حیرت گفت: وقتی كه نمی ‌داند شما چه كسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می ‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

اما من كه می ‌دانم او چه كسی است.

چند شوخي درباره ازدواج

 

و اين هم چند شوخي درارتباط با ازدواج!!!!

روزي از ميلتون ؛ شاعر معروف انگليسي پرسيدند :چرا وليعهد انگلستان مي تواند در چهارده سالگي بر تخت سلطنت بنشيند و سلطنت کند ؛ اما تا هيجده سال نداشته باشد نمي تواند ازدواج کند ؟؟
گفت :
به خاطر اين که اداره کردن يک مملکت از اداره کردن يک زن به مراتب آسان تر است !!!
------------------------------------------------------------------------------------
بهاء الواعظين مي نويسد :

 در ابتداي مشروطه ؛ به خانه اي رفتم ؛پير زن و دختر جواني آنجا بودند .
پير زن پرسيد : منظور از مشروطه چيست ؟؟
گفتم : قوانين جديد .
گفت : مثلا چه ؟
به شوخي گفتم : مثلا دختران جوان را به پير مردان دهند و زنان پير را به جوانان!
دخترش گفت : اين چه فايده دارد ؟؟
پير زن بلافاصله به دخترش گفت :

 اي بي حيا ! حالا کار تو به جايي رسيده که بر قانون مشروطه ايراد مي گيري ؟؟!!
------------------------------------------------------------------------------------
براي ازدواج کردن لحظه‌اي درنگ نکنيد .
اگر زن خوبي نصيبتان شود، خوشبخت مي‌گرديد
و اگر زن بدي گيرتان آمد، مثل من فيلسوف مي شويد .
(سقراط)
  ------------------------------------------------------------------------------------
يك ضرب المثل چيني هست که مي گويد:
 اگر از دوران مجرديت لذت نمي بري، ازدواج کن
آن وقت حتما از دوران مجرديت لذت مي بري!

  ------------------------------------------------------------------------------------

روشي متفاوت براي زن پيدا کردن

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني.
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است.
پسر: آهان، اگر اين طور است ، قبول است.
پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم.
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند.
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است.
بيل گيتس: اوه، که اين طور! در اين صورت قبول است.
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود.
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم.
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اين طور است، باشد.
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود ...!؟
نتيجه اخلاقي:
حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي به دست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد!!

در دفاع از مردم تا كجا؟!!

زنی که برهنه به خیابان‌ها آمد تا مردم راحت باشند!! (+عکس) 

زنی که برهنه به خیابان‌ها آمد تا مردم راحت باشند!! (+عکس)

بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر بر هنه دور تا دور شهر بگردی من ...

همسر دوک کاونتری حاکم انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود.
وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی راکه باعث بدبختی مردم شده بود، مشاهده کرد، اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات را کم کند، ولی شوهرش از این کار سرباز می‌زد.
 
 
بالاخره شوهرش یك شرط گذاشت، گفت: 
 اگر بر هنه دور تا دور شهر بگردی، من مالیات را کم می کنم. 
گودیوا قبول می‌کند.
 
 
خبرش در شهر می‌پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه‌ پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه‌اش بود، در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش آن روز، هیچ کدام از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره‌ها را هم بستند.
 
 
در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی دارد و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است.
 
گردآوری: گروه  سرگرمی سیمرغ
منبع: ارسالی کاربران/فرهاد

لطیفه مدیریتی/ میانگین هدف

                          میانگین هدف ! (طنز مدیریتی)

سه آمارگر به شكار رفته و در كمين گوزني قرار گرفتند. اولي به گوزن شليك کرد ولی گلوله يك متر به راست انحراف داشت. دومي شليك كرد و گلوله يك متر به چپ انحراف داشت. نفر سوم در همين لحظه خوشحال شد و گفت: «عالي شد ما به طور ميانگين به هدف زديم!»

تجربه ناب براي موفق شدن در سازمان هاي دولتي:

در صورتي كه كارمند دولت هستيد، حتما از اين تجربيات استفاده كنيد.

1- در يك سيستم دولتي؛ سعي كنيد «لال بودن» را تمرين كنيد! اين تمرين در ميزان عزيز بودن شما بسيار موثر است.

2- در يك سيستم دولتي؛ هيچ گاه كارمندان را با يكديگر مقايسه نكنيد؛ چون قطعا شاهد تبعيض خواهيد بود.

3- در يك سيستم دولتي؛ اگر مديرتان 3 يا 4 ايراد دارد ، انتظار رفتنش را نكشيد، چون قطعا نفر بعدي او 43 ايراد دارد!

4- در يك سيستم دولتي؛ مي توانيد با كارهاي كم و كوچك، محبوبيت فراواني به دست آوريد؛ فقط كافي است «زبان» خود را تقويت كنيد!

5- در يك سيستم دولتي؛ ممكن است كه هر چه بيشتر كار كنيد، بيشتر خوار و خفيف باشيد.

6- در يك سيستم دولتي؛ با اشكالات سازمانتان بسازيد و هرگز آن ها را با مديرتان در ميان نگذاريد؛ درغير اين صورت يك مشكل ديگر به سازمان اضافه مي شود. آن مشكل، شما هستيد!

7- در يك سيستم دولتي؛ اشتباهات يك مدير را هيچ گاه به مدير ديگر نگوييد؛ در غير اين صورت به جاي يك مدير، دو مدير در مقابل شما موضع گيري خواهند كرد.

8- در يك سيستم دولتي؛ با انجام كارهاي مختلف و فعاليت هاي به موقع، نظم شما تشخيص داده نمي شود؛ بلكه براي اين كار راه هاي ساده تري هم هست. مثلا فقط كافي است هميشه ميز كارتان را منظم نگه داريد!

9- در يك سيستم دولتي؛ اضافه بر كارهاي معمول كار اضافه اي انجام ندهيد؛ در غير اين صورت انتظار پاداش بيشتري نيز نداشته باشيد.

10- در يك سيستم دولتي؛ هميشه حرف ها (فرمايشات) مديرتان را تاييد كنيد، حتي اگر از نظر او «ماست، سياه باشد!»

11- در يك سيستم دولتي؛ تنها كاري كه واجب است سريع انجام دهيد، كاري است كه مدير شما شخصا از شما خواسته است.

12- در يك سيستم دولتي؛ تنها انگيزه اي كه مي تواند شما را وادار به كار كند، «كسب روزي حلال» است.

13- در يك سيستم دولتي؛ آهسته برو، آهسته بيا، كه گربه شاخت نزند؛ مگر اين كه با گربه نسبتي داشته باشيد!

هميشه اولين شانس را درياب

مرد جوان و کشاورز

 

 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری، من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگ ترین بود ، باز شد . باور کردنی نبود. بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید، تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچک تر بود، باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم ،چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است، اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ، ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.



منبع : آنچه مدیران باید بدانند

قیصر در هزاره سوم

 امروز این مطلب زیبا را در وبلاگ ثانیه دیدم . از بس دل انگیز بود حیفم آمد شما آن را نخوانید :

 
قيصر بود توي خيابون داشت راه مي‌رفت كه خواهرش رو با يك پسر ديد. داشتند گل ميگفتند و گل مي‌شنيدند.
دست كرد توي جيبش ، ضامن دار زنجان نبود!
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. گذاشت و رفت. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود توي خيابون داشت مي‌رفت كه ديد پنج تا جوان يك پيرمرد را گرفته اند زير مشت و لگد. د ِ بزن.
دست كشيد به گردنش. ديد رگ كلفت اصلا از اونجا نرفته!.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. گذاشت و رفت. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود پيچيد توي كوچه‌شان. شب بود. ملول بود. منگ بود. دير وقت بود. ديد يك پيرزن توي زباله دارد دنبال نان خشك و غذاي پسماند مي‌گردد. دستش را برد كليد را از جيبش در آورد كه ديد دسته كليد لاي يك گله اسكناس پنج هزار توماني گم شده.
نگاه نكرد. نگاه نكرد. نگاه نكرد. چشم‌هايش خسته نــشد. رفت تو. در را بست. هيچ به خودش نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود توي تاكسي يك جغله بچه مي‌گفت: مفهوم واژه‌ها عوض شده. براي شما وطن مفهومي داشت كه برايش مي‌مرديد. شما براي چع چيزهايي مي‌مرديد ؟ براي خاك؟
قيصر دست كرد توي سينه اش كه مفهوم وطن را، حتي به اندازه اشك و خون به او نشان بدهد. ديد سينه اش خالي از رازهاي قديمي است.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. از ماشين پياده شد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود شب آمد به خانه. با زنش نشستن پاي كامپيوتر، چت كردن. عكس يه غريبه آمد توي «روم زنش». رگ كلفت گردن محو شده بود. زنش براش از مفهوم زندگي مدرن گفت. قيصر رفت گنجه قديمي را بگردد ببيند چيزي از آن همه غيرتي كه پنهان كرده بود، باقي مانده يا نه.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. رفت بخوابد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود روز تولد دخترش بود. دخترش پريد بغل پدر كه خرج افتادي. جشن تولد داريم. چيزي نيست.چهل، پنجاه دختر و پسرن. دختره 16 سالگي‌اش را جشن مي‌گرفت. پرسيد: پسرها كي‌اند؟  دختر گفت: دوست‌هاي دوست‌هايم هستند. خانه را روي سرشان برداشتند. موزيك تند بود. تركاندند. قيصر دست كشيد به سبيل‌هايش. ديد خون نمي‌چكد.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود آمد خانه. پي اين بود به سگش غذا بدهد. يك سگ زينتي خيلي خوشگل. از اين پاكوتاه‌ها و مو بلندها با ده تا زيمبل و زيمبو آويزان از بدنش. يك دفعه يك گربه آمد طرفش. سك قيصر دررفت.
قيصر نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. نه به گربه نه به سگش هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود شب آمد خانه. پسرش هنوز نيامده بود. دم دماي صبح آمد. صورتش تغيير كرده بود. قيصر پرسيد: رفتي سلموني؟ پسرش گفت: سلموني نــه. صد دفعه گفتم دوره سلموني ها ديگر تمام شد، بگو موسسـه زيبايي. سر ميز شام خيلي تو نخ پسره بود. آخرش هم فهميد كه هر چي هست در منطقه ابروست. بله، دستكاري شده بود. شبيه زنش. شبيه دخترش.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. رفت بخوابد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

همسايه جلوي قيصر را گرفت. گفت: مي‌گويند بچه‌ات هميشه تو فضاست. از پنجره اتاقش هميشه دود به هواست. سرخ پوست شده؟ قيصر گفت: به  مولا  مي‌كشمش. آمد خانه پسره را خواست. هر چه گفت، پسره كتمان كرد. قيصر گفت: مدرك دارم كه تو فضا ديدنت. فقط بگو اين فضا كه پاتوق تو شده، قبلاها اسمش چي بود؟
اين بار پسرقيصر باباشو نگاه كرد. نگاه كرد. نگاه كرد. هيچ چيز نگفت. لبخندي زد كه يعني خيلي پرتي. رفت خوابيد. هزاره سوم بود

قيصر رفت مانتو فروشي. يك مانتو كوتاه خريد. آورد خانه. گذاشت جلويش و تا آنجا كه مي‌توانست مانتو را نصيحت كرد. بيچاره مانتو از فرط خجالت آنقدر بزرگ شد كه توي تن همه گريه مي‌كرد.

من مي‌خواستم مطلبم را با اميدواري به آخر برسونم. اما قيصر را ديدم كه با موي فشن و ريش لنگري و النگو بسته به مچ!!
حالا هزاره سوم را هم اگر ببينم، جرش مي‌دهم.

 مجله امین جامعه

یک معما

يك معما ويژه تيز هوشان

شما چه مي كرديد ؟
آقاى تیزهوش، رفته بود استخدام بشود. کراوات تازه اش را به گردنش بسته  و لباس پلو خورى اش را پوشیده  و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدیر شرکت جواب بدهد .
آقاى مدیر شرکت، یک ورقه کاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به یک سوال پاسخ بدهد. سوال این بود :

“شما در یک شب بسیار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى می کنید، ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس، به انتظار رسیدن اتوبوس، این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه معجزه اى هستند. یکى از آنها پیر زن بیمارى است که اگر هر چه زود تر کمکى به او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند. دومین نفر، صمیمى ترین و قدیمى ترین دوست شماست که حتى یک بار شما را از مرگ نجات داده است. و نفر سوم، دختر خانم بسیار زیبایى است که زن رویایى شماست و شما همواره آرزو داشته اید او را در کنار خود داشته باشید. اگر اتومبیل شما فقط یک جاى خالى داشته باشد، شما از میان این سه نفر کدام یک را سوار ماشین تان مى کنید؟ پیرزن بیمار؟ دوست قدیمى؟ یا آن دختر زیبا را؟ جوابى که آقاى تیزهوش به مدیر شرکت داد، سبب شد تا از میان دویست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شرکت در آید.

راستى، می دانید آقاى تیزهوش چه جوابى داد؟ اگر شما جاى او بودید چه کار می کردید؟

    ...اگر پاسخ را نمی دانید و یا می خواهید پاسخ او را با پاسخ خود مقایسه کنید به ادامه مطلب مراجعه فرمایید به شرط این که مرا هم در بخش نظریات از نظر خود آگاه کنید
.

ادامه نوشته

لبخند خدا (داستان کوتاه)

لبخند خدا 

لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم."

جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: "ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من."

خواروبارفروش با اکراه گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟"

لوئیز گفت:" اینجاست."

" لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن."

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: " تا آخرین پنی اش می ارزید."

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...

 

                                                     منبع: لبخند خدا

                                                           نویسنده: زهره زاهدی

توکل ! (حکایت های حکیمانه)

کوهنوردی برای فتح یک قله داشت از کوه بالا می رفت. شب شده بود و بسیار سرد و کوهنورد به راه خودش ادامه می داد که ناگهان پایش لغزید. در حال سقوط بود و کاملا نا امید و منتظر مرگ که ناگهان طنابی که به خودش بسته بود نگهش داشت و همین طور بین زمین و هوا معلق ماند.
آرام تر که شد  سرما بسیار اذیتش می کرد. از خدا کمک خواست که نجات پیدا کند. ندایی از آسمان آمد که اگر می خواهی کمکت کنم چاقویی را که همراهت داری بیرون بیاور و طنابت را ببر.
کوهنورد تعجب کرد و ترسید و طناب را محکم تر گرفت و حاضر نشد طناب را پاره کند.زیرا به باور خود این طناب تنها وسیله بقای او بود !
«صبح مردم با جسد آویزان کوهنوردی رو به رو شدند که از سرما یخ زده بود و تنها یک متر با زمین فاصله داشت»

هیچ کس نمی تواند این موضوع زیبا و جالب را مثل حافظ در دو مصرع خلاصه کند :
طریق کام جستن چیست؟ ترک کام خود گفتن !
کـلاه سـروری آن است کـه از ایـن ترک بردوزی

..وخدایی که همین جاست ! (حکایت های حکیمانه)

خدايا با من حرف بزن


کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن . مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد . سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن . رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد . کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت . ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد . کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده . ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد . کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي . بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت .

مثبت اندیشی و مثبت نگری (حکایت های حکیمانه)

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند . و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره اي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد. چون نمي توانيد از گودال خارج شويد !
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار !
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند.

سختی ها راهگشا هستند (حکایت های حکیمانه)


در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.


بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي

تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد .

بکوش زیبایی در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که به آن می نگری(حکایت های حکیمانه)

داستان کوتاه: آن سوی پنجره

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشيند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصيف می کرد . بیمار دیگر در مدت  این یک ساعت،

با شنيدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه مي گرفت.

اين پنجره، رو به يک پارک بود که دریاچه زيبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفريحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تعریف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها  و هفته ها سپری شد.

روزی پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

 ×××

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد :  شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند!!.

تلاش تا آستانه هدف


دست کشیدن ازتلاش در یک قدمی هدف

بنده خدایی در جستجوی طلا بود ساعت ها و سال ها زحمت کشید و در جستجوی معدنی که رگه های غنی از طلا در آن یافته بود به امید دست یابی به مقدار انبوه طلا دیواره آن را می کند و می کاوید.  این کار را بارها و بارها ادامه داد. ولی کم کم سایه نا امیدی ، راه امیدش را تیره و تار کرد و از خیر معدن گذشت و آن را به دیگری فروخت.  صاحب جدید بلافاصله یک زمین شناس را استخدام کرد و از او در رابطه با آن معدن طلا نظر خواهی کرد.  وی وقتی در معدن حضور یافت و به بررسی رگه های طلا پرداخت گفت: این رگه که تا به حال دنبال شده بسیار غنی است و علت آن هم این است که رگه های غنی در اوایل ضعیف هستند ولی بعد ناگهان غنی می شوند. بنابر این به حفاری همان رگه به ظاهر ضعیف ادامه دادند و تنها بعد از کندن۹۰ سانتی متر  در جهتی درست، رگه غنی طلا پدیدار شد . بعد از آن بود که کامیون های پر از سنگ غنی طلا به طرف کارخانه استخراج طلا از طرف آن معدن سرازیر شدند و صاحب جدید خود را مالک میلیاردها دلار پول و ثروت کرد.

اما صاحب اول چرا نتوانست امیدوار بماند؟ شاید بهترین دلیل آن بود که واقعا سخت کوشی زیادی کرده بود .ولی عنصر زیرکی و فراست را در سخت کوشی خود وارد نکرده بود. ضمنا می بایستی از کارشناس زمین شناسی کمک می گرفت و در عین حال خوش بینی را حفظ می کرد.

وقتی در اوج نا امیدی قرار داریم و در دل تاریک اتفاقات زندگی قدم می زنیم چگونه خود را امیدوار کنیم که شاید در انتهای کوچه بعدی هدف ما بدرخشد؟ واقعیت آن است که باید در این راه از روش علمی و کارشناسی بهره بگیریم  .درست مثل صاحب زیرک و خوش شانس معدن طلا که از کارشناس متخصص در زمین شناسی استفاده کرد و صاحب میلیاردها دلار ثروت شد.

شاید برایتان جالب باشد اگر بدانید دانشگاه هاروارد تحقیقی ارائه داده که در آن ظرفیت ذهن افراد مورد بررسی قرار گرفته است. طبق آمار، اکثر مردم فقط از 10 در صد ظرفیت ذهنشان استفاده می کنند و 90 درصد ظرفیت مغز افراد دست نخورده باقی می ماند . افراد بسیار موفق تنها از 14 درصد ظرفیت ذهنشان استفاده می کنند . این امر بدان معناست که حتی آنها هم از 86 درصد ظرفیت ذهنشان  استفاده نمی کنند!!!

اینجا فقط شکسته دلی می خرند و بس...(حکایت های حکیمانه)

داستان کوتاه :لبخند خدا

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.


جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت :آقا !شما را به خدا !به محض این که بتوانم پول تان را می آورم .
جان گفت: نسیه نمی دهم .

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت:
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من.
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست.مغازه دار گفت:
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه  ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه  ترازو کرد. کفه  ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن !"
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد!
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
 


رویش قفس ! (حکایت های حکیمانه)

 

                رویش قفس
روزی روزگاری پرستویی بود که خیلی بیش از و پیش از زمان خود می فهمید! 

یک روز که داشت پرواز می کرد، دید یک کشاورز دارد در مزرعه خود بذر کتان می پاشد. به سرعت  به جنگل برگشت و یک فراخوان عمومی برای همه پرنده ها به راه انداخت. وقتی همه پرنده ها جمع شدند، به آن ها گفت: باید همه  ما با هم برویم و این تخم ها را بخوریم، چون این تخم ها محصولی را به بار می آورد که مایه بدبختی ما می شود.
پرنده ها به او خندیدند و گفتند: برو بابا! مگر دیوانه شده ای؟ چه کسی می تواند این همه تخم را بخورد؟ بی خیال شو ! شاید شب خیلی سنگین خورده ای وخواب نما شده ای!
 

چند وقتی گذشت. پرنده ها به کار خودشان مشغول بودند که پرستو باز هم یک بارعام داد.
همه رفتند و گفتند: بسم ا… دوباره چه شده است؟
پرستو گفت: تخم ها داردسر از خاک بیرون می زند . بیایید تا دیر نشده برویم و آن ها را از خاک بیرون بکشیم .
پرنده ها باز هم به پرستو خندیدند و به او و هشدار او توجهی نکردند .
 

باز هم مدتی گذشت. دوباره روزی پرستو همه را جمع کرد و گفت: تمام تخم ها سبز و بلند شده، بیایید برویم تا دیر نشده آن ها را از کمر قطع کنیم.
پرنده ها باز هم به سر تا پای هیکل پرستو خندیدند و مسخره اش کردند.
 

محصول روز به روز بلند و بلند تر شد و بالاخره یک روز آمد که محصولات را درو کردند. آن ها را بافتند و باآن ها تور و دام درست کردند واکنون این پرنده ها بودند که یکی یکی در این دام ها گرفتار می شدند و راهی قفس یا دیگ آشپزخانه می شدند!

     ....و این بار پرستو بود که به پرنده ها می خندید!!


لیوان را زمین بگذار !


استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت.

آن را بالا گرفت که همه ببینند.

بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید: اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می فافتد؟

یکی از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد می گیرد.

استاد گفت: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگر دیگری گفت: دست تان بی حس می شود، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شود و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید.

همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب بود، ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه.

استاد گفت: پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند.

یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا ... مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد، اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهد آمد، اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.


فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذاریم.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیریم، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید.

 

« دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری!"

گذر فصل ها

گذر فصول ... 

 

موضوع : جالب و خوندني
 

 مردی بود که چهار تا پسر داشت ... او می خواست که پسرهایش یاد بگیرند تا در مورد هیچ چیز زود قضاوت نکنند ... برای همین تصمیم می گیرد پسرهایش را  به نوبت بفرست به جایی که با دیدن محیطش و توصیف کردن آن برای همدیگر از طبیعت درس بگیرند ...

 

 

پدرشان آنها را می فرستدبه جایی که یک درخت گلابی بزرگ هست و فاصله زیادی با آنها دارد . زمان فرستادن پسرها را طوری تنظیم می کند که پسر اول در فصل زمستان ، پسر دوم بهار ، پسر سوم تابستان و پسر چهارم در فصل پاییزپیش درخت می رسند.  به همین ترتیب به نوبت بر می گردند .

وقتی همه بچه ها دور هم جمع می شوند پدرشان  یک به یک شروع می کند به پرسیدن اینکه هر کدام چه دیده اند و پسرها هم شروع می کنند به توصیف دیده هایشان .

 

ادامه نوشته

دوستی فرشته و شاعر

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته.
شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود

زیرا زمین برای شاعر غیر قابل تحمل می شود و آسمان برای فرشته تنگ....