اگر حواست باشد ...


نمی‌دانم جوان و خوش‌تیپ باشی و پیش از قرار عاشقانه‌ات، بروی استخر و لباس از تن بکَنی و در آینه‌ی قدی رختکن به اندام ورزیده‌ات نظر کنی و از غرور لبریز شوی و یک‌راست بروی بخش عمیق و با ورزیدگی تمام و انعطاف اندام در آب شیرجه بزنی، آن‌وقت در اثر یک اشتباه، یک بی‌دقتی سرت به کف استخر بخورد و مهره‌ی گردنت بشکند و نخاعت آسیب ببیند و حس و حرکت چهار اندامت از دست برود و دفعت برای همیشه بی‌اختیار شود چه حسی دارد؟*
 
نمی‌خواهم قلمم تلخ باشد اما می‌خواهم بگویم نمی‌دانم فلج‌بودن و بی‌حسی چه حسی دارد؛ و بدتر از همه بی‌اختیاری.
می‌خواهم بگویم حس و حرکت موهبت‌های بزرگی هستند، بی‌نهایت بزرگ.

می‌خواهم بگویم اگر حواست باشد هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوی از این که می‌توانی کش و تابی به بدنت بدهی، با یک نیم‌خمیازه ته‌مانده‌ی رخوت را از تن به در کنی، پتو را کنار بزنی، برخیزی، دست و رویت را بشویی و دستی به سر‌ کشی، باید غرق در لذت شوی.
از این که لیوان چای شیرین را در دست بگیری و پشت لقمه‌ی نان و پنیر سر کشی؛
از حس سرمای اسپری خوشبوکننده زیر بغل؛
از بستن دکمه‌های پیراهن و تماشای آن در آینه؛
از برقی که با فرچه بر کفش می‌اندازی، از بستن بندهایش؛
از راه رفتن‌، دویدن، ایستادن، رسیدن، نشستن، لمیدن؛
از تخلّی حتی.

می‌خواهم بگویم اگر حواست باشد ناز قطره‌های باران را به جان می‌خری؛
همین طور سخاوت خورشید صبحگاه؛
برف که بیاید زیر سقف نمی‌مانی، از گزگز انگشتانی که برف‌بازی کرده‌اند، آدم برفی درست کرده‌اند کیفور می‌شوی، از مورمور دانه‌های برفی که در یقه‌ات ریخته‌اند.

اگر حواست باشد از کوه که برگشتی، یا از فوتبال، یا از یک پیاده‌روی طولانی در طبیعت، کفش و جورابت را که کَندی، خط سیاه عرق و خاک بین انگشتان پایت را با شور می‌شویی؛ با وَرزِ پوست زیر آب گرم، زیر آب سرد، از اندامت، از عضلاتت قدردانی می‌کنی.

اگر حواست باشد لااقل سالی یک‌بار لذت در دست‌گرفتن جوجه‌ای طلایی را برای خودت فراهم می‌کنی؛
لذت نازکردن فرق سر، بین دو گوش بچه‌گربه؛
اگر اتفاق افتاد بچه گنجشک را طوری در دست می‌گیری که مِهرت را حس کند، می‌گذاری ضربان قلبِ بی‌قرارش که مثل گنجشک می‌زند با نرمه‌ی کف دستت آرام گیرد، و تو غرق تماشای باریکه‌ی زردرنگی شوی که در گوشه‌ی نوک کوچکش قرار دارد، شبیه همان باریکه‌ی زردی که پیش‌ترها وقتی مادر، دانه‌های خیس‌خورده‌ی باقلا را با فشار دو انگشت از پوست‌شان در می‌آورد بین دو نیمه‌ی دانه‌ی سبز باقلا توجه‌ات را جلب می‌کرد.

پرتقال را بیش از آن که بی‌تاب خوردنش باشی، در بحر شگفتی‌هایش می‌روی، و لمسش، براندازکردنش، پوست‌کندنش، و جداکردن پوسته‌های سفید و پنبه‌گونش، تا رنگ پرتقالی پرّه‌ها بیشتر به چشم بیاید، درست مثل سفیدی تَن مغز گردوی تازه و برهنه.
دانه‌دانه دانه‌های انگور را جوری با تأنی جدا می‌کنی و در کام می‌گذاری که از سُکرآور‌ی‌اش همین‌جور که هست مست شوی.
گاهی هم انار را با تمام وجود، با دو دستت می‌فشاری، تا آبش را، شرابش را به جان بریزی.

اگر پا داد پای برهنه طول ساحل نمدار را گز می‌کنی، می‌گذاری نسیم برخاسته از دریا وجودت را فراگیرد؛
دستانت را به عمق ماسه‌های خیس فرو می‌بری؛گوش‌ماهی‌ها را در آب کف‌آلودِ موجِ رو به پایان می‌شویی و محو رگه‌های رنگی هر کدام می‌شوی.

پشت فرمان، پشت میز، روی مبل، روی صندلی، هرجا نشسته‌ای، هرجا که هستی، ضرباهنگ ساز را که شنیدی، با دو دستت ضرب می‌گیری؛
اصلا به ذهنت می‌سپاری که تن‌سپردن به ریتم موزون موسیقی -این اعجاز هستی، این صدای مستی- از اوجب واجبات است، فتوای تمام زندگی‌شناسان است.

اگر حواست باشد شیشه را جوری برق می‌اندازی که صدای خنده‌ی تشکرش را بشنوی؛
کنار نوزادی که حمامش کرده‌اند و حالا با لُپ‌های گل‌انداخته غرق خواب است، می‌خوابی، محو تماشای خواب‌دیدن‌ها و خندیدن‌ها و اخم‌کردن‌هایش می‌شوی، و پوست ناز و چروک‌شده‌ی انگشتانش را می‌نوازی؛
کوتاه کردن ناخن را بهانه می‌کنی تا دست پدر پیرت را بیشتر در دست بگیری؛
با بهانه یا بی‌بهانه مادرت را در آغوش می‌گیری؛
دست در موهای لَخت فرزندت، همسرت، یارت می‌اندازی؛
وقتی با دوستی دست می‌دهی، دستت را در عمق دستش فرو می‌بری، چفت می‌کنی ...


می‌خواهم بگویم پیش از کرختی، پیش از آن که زخمی به پا آید باید زیر و بم‌های زمین را آزمود، آموخت**. از لی‌لی نباید غافل شد، از پابرهنه دویدن در چمن، از شکستن قولنج انگشتان گاهی، از دست‌کشیدن بر صورت اصلاح‌شده، از دست به دست کردن نان داغِ از تنور بیرون‌آمده، از شوت‌کردن توپی که توی کوچه سرراهت سبز می‌شود ...


مهدی شریف‌الحسینی
@beshkanha
----------------------
* این ماجرا واقعی است.
** گاه زخمی که به پا داشته‌ام زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است. سهراب سپهری