«افسانۀ نان حلال»
«افسانۀ نان حلال»
نقل است در روزگاری نه چندان دور مردم ایران هنوز به نان حلال باور داشتند. در گذشتۀ نه چندان دوری که لکنتۀ آهنپارهای چون پراید هنوز به کالایی لوکس تبدیل نشده بود. هنوز کسی حس نمیکرد در جنگلی بیقانون زندگی میکند که انسان گرگِ انسان شده است. هنوز میشد امید داشت به آینده، هنوز دایناسورهای همهچیزخوار سرمایۀ بانکها را نبلعیده بودند و در نوعی کاپیتالیسمِ رانتی، بنجل و بیقاعده آدمها را ملاط کاخهای زرین خود نکرده بودند. روزگاری که حتی ناعدالتی و شکاف طبقاتی هم هنوز حساب و کتابی داشت...
روزگاری بود که برای مردم ایران مهم بود نان حلال بر سفره بگذارند، روزگاری که هر روز خبر از چپاولگری این مدیر ناکس و آن معاون بیوجدان نمیآمد؛ روزگاری که ذهن جامعه با نامهای اختلاسگران فراری این همه خراش نخورده بود، این همه گلفروش در اتوبان امام علی لابلای ماشینها از پشت شیشههای بسته التماس نمیکردند؛ مترو به سندیکای دستفروشان تبدیل نشده بود، نیمهشب سر هر چهارراهی بساط جگرکی و کبابی سیّار علم نشده بود.
نان حلال افسانه شد، وقتی پدری دید پساندازی که سالهای سال با خوندل و دو شیفت کار به کف آورده بود، در عرض یک سال ارزشش را از دست داد؛ وقتی موبایل قیمت خودرو شد، خودرو قیمت خانه شد، و خانه رؤیایی بلندپروازانه و احمقانه. نان حلال افسانه شد، وقتی جوانی درس خواند، شاگرد اول شد، از بهترین دانشگاه فارغالتحصیل شد و سالها دنبال کار گشت و سر آخر کارفرمای بیانصاف از بدیِ روزگار و ناچاریِ آن جوان سوءاستفاده کرد و حقوقی به اندازۀ فردی بیسواد به او داد. نان حلال افسانه شد، وقتی حقوق دانشآموختۀ دکتری به اندازۀ کارگران زحمتکش مهاجر شد.
نان حلال افسانه شد، وقتی حتی برای کوچیدن از کشور هم به سرمایهای هنگفت نیاز بود که جمع کردنش سالها زمان میبُرد...
ترسهای بیپایان و نامنتظره، بیثباتی و بلاتکلیفی... ترس از تعدیل نیرو و بیکار شدن؛ ترس از تحریم دوباره و بسته شدن مجرای فلان کسبوکار، ترس از دوبرابر شدنِ بهای فلان کالای اساسی، فلان داروی اساسی، فلان مایحتاج فرزندان؛ ترس از تعطیل شدن شرکت؛ فروش نرفتن اجناس؛ ترس از قطع شدن منبع درآمد به هزارویک دلیل احتمالی که حتی به عقل جن هم نمیرسد؛ ترس از دوبرابر شدن اجارهبها بهزودیزود؛ ترس از شروع سال تحصیلی جدید و پنج، ده، بیست میلیونی که برای ثبتنام مدرسه باید پرداخت؛ ترس از ترسهایی که هنوز سراغ آدم نیامده است... این همه ترس، این همه هراس نامنتظره هر نظام اخلاقی را در هم میشکند، وسواس برای یافتن نان حلال که هیچ است!
حال عجیب است اگر سنگ روی سنگ بند نشود؟ عجیب است اگر این همه اضطراب معیشتی در کنار دیگر نابسامانیها اخلاقیات را مانند موریانه بجَوَد، از دین پوستهای ریاکارانه باقی بگذارد، از فضایل تظاهری پوچ و از فرهنگ منجلابی با عطرهای مصنوعی! عجیب است اگر دانشآموزی که از وقتی عقلش به کار میافتد، از وقتی پشت میز و نیمکت مدرسه ضرب و تقسیم یاد میگیرد، تأثیر عیان و افسارگسیختۀ «پول» را در زندگی شخصیاش، در شخصیت و جایگاه اجتماعیاش، در سرنوشت و خوشبختیاش میبیند، وقتی بزرگ شد جز به مادیات به چیز دیگری نیندیشد؟ عجیب است اگر دستگاه تربیتِ نیروی انسانی ما، شهروندانی تربیت کند که در پی راحتترین و مستقیمترین راه برای کسب درآمد باشند، بیاعتنا به اینکه این شیوۀ درآمدزایی چقدر شریف، چقدر به نفع جامعۀ کل و چقدر والامنشانه است؟
این شد که نان حلال افسانه شد... و کسانی که هنوز دغدغۀ نان حلال دارند، انسانهای شریفیاند که روانی افسانهای دارند. ای کاش میدانستیم چند اصل سادۀ اخلاقی میتواند چفت و بست جامعهای را حفظ کند و با نجات وجدان جمعی خیر عمومی را تضمین کند. و اگر وجدان جمعی همچنان رو به زوال رود...
پینوشت: راستی خاطرهای یادم آمد. عادت دارم در ساعاتی که در تاکسی و اتوبوسم کار کنم. اگر لپتاپ همراهم باشد، ممکن است از آن استفاده کنم. چندی پیش در تاکسی، صندلی جلو نشسته بودم و غرق در نوشتن بودم. شیشۀ ماشین پایین بود. دو دزد حرفهای حین حرکت و با سرعتی نسبتاً زیاد موتورشان را به ماشین چسباندند و در کسری از ثانیه لپتاپ را از روی پایم دزدیدند و با سرعت دور شدند. همۀ این اتفاقها در حال حرکت رخ داد! باورش سخت است! اصلاً چطور میشود لپتاپ به این بزرگی را از شیشه و از روی پا قاپید؟ همین رخداد چقدر آشفتگی ذهنیِ ماندگار ایجاد میکند؟ و اگر تعداد این رخدادهای آشفتهکننده زیاد باشد، روان جامعه را میپریشاند، میپریشاند، میپریشاند، و نتیجه؟ جامعۀ روانپریش!
مهدی تدینی
#پاره_نوشته
@tarikhandishi
" آگاهی" و "دانایی" مسئولیت آور است . "هر که آگاه تر مسئول تر !".آن که می داند مسئول انجام رسالت دانایی خود است و آن که نمی داند در خوشی کاذب نادانی غوطه ور است !! بنا براین آگاهی مقدمه احساس مسئولیت است . آن که "خوشی نادانی !" را بر "درد دانایی" ترجیح می دهد قطعا از آگاهی و دانایی گریزان است !پس "خواندن" آگاهی بخش و مسئولیت آور است و "نخواندن " مایه احساس راحتی !! آیا شما باز هم می خوانید ؟!!!