معبر شک
معبر شک
افرادی که قبل از این که از معبر شک عبور کنند به یقین رسیده اند، یقینشان را یقین نباید خواند. آن جزم است،تعصب است،جاهلیت است. این ها آدم های خیلی خطرناکی هم می شوند. آدم هایی که به یک جزمیت کور رسیده اند و پای این جزمیت کورشان همه چیز را حاضرند قربانی کنند و هیچ کس را هم آدم حساب نمی کنند مگر آن که مثل خودشان کورکورانه متجزم باشد.این ها خیلی خطرناکند و از مشخصات کسانی که در عرصه ایدئولوژی ها،چه ایدئولوژی دینی چه غیر دینی اظهار تجزم می کنند این است که با دیگران برخورد خشن می کنند.خشونت از این نوع تجزم برمی خیزد.
شک نیاوردگان کرده یقین
انّ و لَو شان به جای رای رزین
این سخن دهخداست...این جزم پایین ترین مرتبه از مراحل سلوک روح آدمی است.کمال انسان این است که از این مرحله بگذرد و از این مرحله نمی تواند ناگهان به مرتبه ی یقین بپرد.بلکه علی العموم باید از مرحله ی شک عبور کند.مرحله ی شک نوعا مرحله طولانی است و هیچ اشکالی هم ندارد.حتی اگر تا انتهای عمر هم با آدمی باشد بهتر از آن جزم خظرناک اولیه است...آن دغدغه ی وجودی،آن تحیر،آن کشمکش درونی،آن سر به در و دیوار زدن برای راهی برون شوی و نوری پیدا کردن ،آن به همه چیز می ارزد.آن حالت یک حالت شریف در روح آدمی است.همان که در کلمات مولا علی هم هست در مورد افراد متّقین:
تدافع ابوابها علی باب السّلامه
این قدر به این در و آن در زده تا بالاخره به باب سلامت رسیده است.یعنی به این در و آن در زدن کار انسانی است که در راه سلوک است.حالا گیرم که این در و آن در زدن پایان قطعی هم پیدا نکند و آدم در همین مقام و همین مرحله بماندچه باک!...اگر حقیقتا شخص استقراری پیدا نکرده است،همان عدم استقرارش بر یک استقرار مصنوعی بسیار بسیار برتری دارد.مولوی می گوید:
جمله بی قراریت از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت
آن نفسی که با خودی جمله شکار پشه ای
وان نفسی که بی خودی پیل شکار آیدت
می گوید چون می خواهی زود به قرار برسی ،به استقرار برسی این قدر بی تابی،بی قراری،تو طالب بی قراری باش بگو من همین را می خواهم،می خواهم بی قرار باشم و خواهی دید که قرار به سراغ تو می آید.این بکی از اسرار این عالم است که مولوی در این شعرش آورده است:
اگر چیزی را مستقیما خودش را نطلبید او به سراغ شما می آید.
به این معنا شک بسیار برتری دارد به آن جزم اولیه.ولی در پاره ای از افراد (که البته نوادرند)بعد از شک یقین در می رسد.در روایات گفته اند یقین کمترین چیزی است که خداوند در میان خلق قسمت کرده است.این همه ادعای یقین کردن و لاف زدن حقیقتا از بی یقینی و بی اطلاعی است.یقین چیز خیلی کمیابی است و ما به درجات از شک و حیرت برخورداریم.
دکتر عبدالکریم سروش،سلسله درس های دین شناسی مولانا
" آگاهی" و "دانایی" مسئولیت آور است . "هر که آگاه تر مسئول تر !".آن که می داند مسئول انجام رسالت دانایی خود است و آن که نمی داند در خوشی کاذب نادانی غوطه ور است !! بنا براین آگاهی مقدمه احساس مسئولیت است . آن که "خوشی نادانی !" را بر "درد دانایی" ترجیح می دهد قطعا از آگاهی و دانایی گریزان است !پس "خواندن" آگاهی بخش و مسئولیت آور است و "نخواندن " مایه احساس راحتی !! آیا شما باز هم می خوانید ؟!!!