♨️ آخرین نوشته جوانی که می خواست از اینجا برود...!

چندوقت پیش جوانی به نام مسعود کرامت اقدام به مهاجرت می کند و دیگر هیچ خبری از او به خانواده و دوستانش نرسید. پیگیری های خانواده اش به این نتیجه ختم شد که به احتمال زیاد در راه مهاجرت جانش را از دست داده است.
متن زیر بخشی از آخرین نوشته او، نامه ای است خطاب به پدرش که دوستش آن را منتشر کرده است:

بابای خوبم،
یادت هست می گفتی دوست داری مرد شدنم را ببینی؟
مرد شدم باباجان،
از مردی عبور کردم
پسرت امسال به سی سالگی رسید.
این هفته خواهم رفت شاید برای همیشه، می خواهم حاصل سی سال از زندگیت را ببخشی که حرف هایت را زمین گذاشت.
نمی توانستم جواب حرف هایت را بدهم، اما حرف های خودم را برایت می نویسم تا بعد از رفتنم بخوانی.
باباجان تو در سی سالگی چندین سال تجربه داشتی و من در سی سالگی چندین سال امید و آرزو.
تو در سی سالگی خانه ای داشتی و پس اندازی روی خندان و چهره ای جوان و من یک کفش آهنی که با آن به دنبال کار گشتم و موهای تنک شده و تارهای سپیدی مابینش.
تو در سی سالگی یک مرد بودی،
یک پدر بودی،
یک همسر بودی
و در کوچه و خیابان با غرور قدم برمی داشتی و من هر روز ریش و سبیل هایم را می زنم تا کمتر مسخره شوم، در کوچه ها با سرعت حرکت می کنم تا سرزنش ها و حرف مفت ها را کمتر بشنوم.
تو در سی سالگی در آغوشت مادرم را داشتی و برادر هشت ساله ام را و من یک دنیا حسرت و بالش خیس از اشک های شرم شبانه.
تو در سی سالگی هفت هشت کلاس سواد داشتی و هفت هشت کرور افتخار و من فوق لیسانسی دارم که به خاطرش تحقیر می شوم.
تو در سی سالگی کشوری داشتی که پیشرفتش مثال زدنی بود و من کشوری که سرعت جلو افتادن کشورها از آن مثال زدنی است.
تو در سی سالگی کشوری داشتی صلح طلب با یک جهان دوست و من کشوری دارم سلطه طلب با یک جهان دشمن و تهدید و ارعاب از شش جهت.
تو در سی سالگی نظم و نظام اقتصادی را تجربه می کردی و من اقتصاد مقاومتی را همراه با اختلاس و وابستگی.
تو در سی سالگی حق اعتراض داشتی و من حق بصیرت و صبر.
تو در سی سالگی حاکمی داشتی که ده ها سال بعدت را برنامه ریزی کرده بود و من حاکمی دارم که در مقابل ما حتی به خود زحمت نمی دهد بگوید شرمنده ام..، ولی وعده ظهور می دهد و نسل نگران و وحشت زده بعد از من را به زاد و ولد تشویق می کند.
تو در سی سالگی داعیه انقلاب داشتی و من دغدغه یک لقمه نان جدا از سفره خجالت بار پدر.
من می روم
نه برای کار،
نه برای موقعیت و رفاه،
می روم تا نگاه های غمگین مادرم، آرزوها و حرف های فروخورده تو و پرسش های ابلیس گونه مردم بیش از این زجرم ندهد.
ترجیح می دهم در غربت آواره شوم تا در یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان مثل یک سگ ولگرد زندگی کنم.
مسؤلین محترم نظام مقدس اسلامی ایران بدانید جنایت فقط شلیک گلوله به سمت انسان ها نیست....
اگه فرصت کردید سرتون رو چند دقیقه از اختلاس و فساد و چپاول سر سفره انقلاب بلند کنید و این نامه رو بخونید تا شاید یک ذره از غم خانواده های ایرانی رو درک کنید...
شاید به این نتیجه برسید که باید حداقل ته مانده های سفره انقلاب رو به جای خرج برای صدور انقلاب و جنگ افروزی و فرستادن برای فلسطین و لبنان، خرج نسل سوخته ایران می کردید! روزی بیدار خواهید شد که...!